تبليغاتX
تو که آتش فراق داشتی...آتش دوزخ چرا افراشتی تنهایی راباتو قسمت میکنم...سهم کمی نیست!
تنهایی راباتو قسمت میکنم...سهم کمی نیست!
چهارشنبه 10 بهمن1386
ببار ای...

و من اعتماد نمیکنم بر بوسه ای که بر بند انگشتانم زده میشود...

حتی اگر به پای عشق غرق در مرگ شوم!

تو میدانی و من میدانم

غرق میشویم اگر اعتماد دهیم!

نابود میشویم اگر اعتماد کنیم!

پس به چشمان زیبایت اعتماد نکن

جز برای دیدن...

دیدن نامهربانی کسانی که زندگی از تو می ربایند!

کسانی که دوستت دارم را ارزش نمیدانند و فقط بر لبانشان جاریست!

برای نامردان...

ببار ای ابر...

ببار ای اشک!

برای این خسته تن زخمی ببار!

و گونه هایم را گرمائی تازه بخشا تا فراموش کند نفس نا مهربان را!

و من اعتماد نمیکنم بر...

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:5 توسط : مریم

RSS

تو که آتش فراق داشتی...آتش دوزخ چرا افراشتی