
آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی، پهنای افق را پیمود
خبر ما را با باد خواهد برد به شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه ی سرد و عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند. اما من و تو
به چراغ و آب و آئینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوش بخت منست
با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو!
و صمیمیت تن هامان، در طراری
و درخشیدن عریانمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فواره ی کوچک می خواند
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد؟!
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب ساکت و سرد سیمرغان،
ره یافته ام!
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه ی نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روز است و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیاء بیهوده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر نور و نسیم
بر فراز شب ها ساخته اند
به چمن زار بیا
به چمن زار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
هم چنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوتر های معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند.
<<فروغ فرخ زاد>>
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:49 توسط : مریم
