تبليغاتX
تو که آتش فراق داشتی...آتش دوزخ چرا افراشتی تنهایی راباتو قسمت میکنم...سهم کمی نیست!
تنهایی راباتو قسمت میکنم...سهم کمی نیست!
جمعه 9 شهریور1386
فتح باغ

 

 

آن کلاغی که پرید

از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی، پهنای افق را پیمود

خبر ما را با باد خواهد برد به شهر

 

همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه ی سرد و عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه می ترسند. اما من و تو

به چراغ و آب و آئینه پیوستیم

و نترسیدیم

 

سخن از پیوند سست دو نام

و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوش بخت منست

با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو!

و صمیمیت تن هامان، در طراری

و درخشیدن عریانمان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن از زندگی نقره ای آوازیست

که سحرگاهان فواره ی کوچک می خواند

ما در آن جنگل سبز سیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان جوان پرسیدیم

که چه باید کرد؟!

 

همه می دانند

همه می دانند

ما به خواب ساکت و سرد سیمرغان،

ره یافته ام!

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه ی نا محدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روز است و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیاء بیهوده می سوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

و تولد و تکامل و غرور

 

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر نور و نسیم

بر فراز شب ها ساخته اند

 

به چمن زار بیا

به چمن زار بزرگ

و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم

هم چنان آهو که جفتش را

 

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

و کبوتر های معصوم

از بلندی های برج سپید خود

به زمین می نگرند.

 

<<فروغ  فرخ زاد>>


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:49 توسط : مریم

RSS

تو که آتش فراق داشتی...آتش دوزخ چرا افراشتی