سلام! سلام!
میبینم که عیده...![]()
خوب عید همتون مبارک!!!!!!!!!!
امید وارم سال خوبی داشته باشید! برای ما هم دعا کنید!!!
واسه آپ امروز یه تیکه از کتاب کیمیا گر رو می نویسم...عاشق این قسمتشم!!!!![]()

.......
جوان به خورشید گفت:((باد به من گفت تو عشق را میشناسی .اگر عشق را می شناسی، پس روح جهان را نیز می شناسی که از عشق سرشته است!))
خورشید گفت:(( از این جا که هستم، میتوانم روح جهان را ببینم.او با روح من ارتباط دارد و ما با هم،گیاهان را می رویانیم و می گذاریم گوسفند ها به جست و جوی سایه بر آیند. از این جا که من هستم-و از زمین بسیار دور است-عشق ورزیدن را آموخته ام. میدانم! اگر اندکی دیگر به زمین نزدیک شوم ، همه چیز در آن می میرد و روح جهان از هستی باز می ماند. پس به هم می نگریم و یکدیگر را می خواهیم، و من به او زندگی و گرما می بخشم ، و او دلیلی برای زیستن به من می بخشد.))
جوان گفت:((تو عشق را می شناسی))
-((و روح جهان را می شناسم،چون در این سفر بی پایان در کیهان ، بسیار با هم سخن می گوییم. او برای من می گوید که بزرگ ترین مشکل ما این است که تا امروز، تنها کانی ها و گیاهان فهمیده اند که همه چیز یگانه است.و برای همین نیازی نیست که آهن با مس ، و مس با طلا برابر باشد.هر یک وظیفه ی خود را در این یگانگی انجام می دهد،و اگر دستی که همه ی این ها را رقم زده است،در روز پنجم آفرینش باز می ماند، همه چیز یک سنفونی صلح بود.
اما روز ششمی هم بود.))
جوان پاسخ داد:((تو فرزانه ای،چون همه چیز را از دور می بینی .اما عشق را نمی شناسی.اگر در خلقت روز ششمی نبود ، انسانی نبود،و مس همواره مس می ماند، و سرب همواره سرب می ماند. هر یک افسانه ی شخصی خود را داشتند، درست است ، اما روزی این افسانه ی شخصی به پایان میرسید. پس لازم بود به چیزی بهتر استحاله یابند، و افسانه ی شخصی نوینی را آغاز کنند، تا روح جهان به راستی به چیزی یگانه تبدیل شود.))
........
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:5 توسط : مریم


