تبليغاتX
تو که آتش فراق داشتی...آتش دوزخ چرا افراشتی تنهایی راباتو قسمت میکنم...سهم کمی نیست!
تنهایی راباتو قسمت میکنم...سهم کمی نیست!
یکشنبه 29 بهمن1385


سلام!

این دفعه دیر کردم!!!

معذرت میخوام...نه به خاطر آپ...به خاطر اینکه دیر بهتون سر میزنم!!

اینم که الان نوشتم نمیدونم مال کیه ..اما از دفتر دوستم نوشتمش!!!

با احساسم همخونی داره.....!!!

حس خوب با تو بودن،دیگه با من آشنا نیست!

شعر خوب از تو گفتن،دیگه سوغاتی من نیست!!

من همونم که یه روزی،واسه چشمات خونه ساختم..!

واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم!!

توی رودخونه ی قلبت،قایق من رفتنی بود..

من از اول میدونستم،قایقم شکستنی بود!

چیز تازه ای ندارم..که به پای تو بریزم...!!

دست خوب و مهربونی،یاورت باشه عزیزم...!!!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:38 توسط : مریم
سه شنبه 17 بهمن1385


خداوندا!

جهان و هستی بود..

اما هستی تهی بود!

ماه و ستارگان بودند

اما درخشش زیبایی محسوس نبود!

پس ای خداوند!

تو مرا آفریدی...

تا جهان را پر ازهیاهو کنم

طنین نام تو را در جهان افکنم!

ناظر و تحسین کننده ی زیبایی ها

و دوستدار روشنایی ها

باشم!

مرا آفریدی ای خداوند...

که تو را تسبیح

 کنم!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:59 توسط : مریم
یکشنبه 8 بهمن1385


سلام!!!

امروز چیز خاصی ندارم بگم...فقط می خوام این ایامو بهتون تسلیت بگم!!!! و اینکه ما رو هم دعا کنید!!!

بعدشم اینکه چرا بعضی از دوستایی که میان بهم میگن که تو هر پست عکس نذارم؟!؟!؟! خوب مگه بده؟!؟!؟! من عکس دوست دارم!

حالا دیگه ببخشید اگه خوشتون نمیاد!!!!!!!!!!!!!

دانی که شمع دم مرگ به پروانه چه گفت؟!

گفت: کی عاشق دیوانه فراموش شدی؟!

سوخت پروانه،ولی خوب جوابش را داد::

گفت: طولی نکشد که نیز تو خاموش شوی!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:2 توسط : مریم

RSS

تو که آتش فراق داشتی...آتش دوزخ چرا افراشتی