تبليغاتX
تو که آتش فراق داشتی...آتش دوزخ چرا افراشتی تنهایی راباتو قسمت میکنم...سهم کمی نیست!
تنهایی راباتو قسمت میکنم...سهم کمی نیست!
پنجشنبه 9 شهریور1385


 

((برای تنهایی))

حالا که آمده ای
همینجا بشین
و فقط از خدا بپرس
چقدر با هم بودن خوب است
حالا که آمده ای
سوز نیبانان را بد دعا نکن
بگو که خیال سفر نداری
بگو که بر نمی گردی

حالا که آمده ای
از این چمدان می ترسم
این چمدان را بر می دارم
این چمدان را
و به دریا های دور می اندازم

حالا که آمده ای
دلم برای این همه ماه
و این همه ستاره می سوزد
امشب چگونه سر بر بالش
خواب می گذارند
با این همه بیداری

 


آشکار است که  می توانی در باره ی کسی بگویی:
او کسی است که بیش از هر چیز دیگری در این جهان میخواهم.اما آنان که عاشقند-به هر دلیل-در چنین گفتن صادق اند.

در دوستی و عشق دو نفر برای دست یافتن به چیزی آستین بالا میزنند که اگر تنها باشند!نمیتوانند بدست آورند

اینو عشقولانه نوشتم که حالشو ببریننگین این دختره چرا اینطوریه آپاش... بالایی که از روزنامه آسیا بود...این دو تا جمله ها هم مال جبران بودن....آپ قبلیمم یه مقداری عصبانی بودم وفتی نوشتش...البته بیش تر از دست خودم...ولی خوب زیاد مهم نیست...این که واسه کی نوشته بودمشم مهم نیست دیگه...حتی واسه خودم...اینو گفتم به خاطر اینکه ازم پرسیده بودین!!!

 

حالا میخوام تولد بابامو بهش تبریک بگم!!!البته بابام که نهولی مثه بابامه

یه دوسته خیلی خیلی خوبه!!!امروز میره تو ۲۱ سالگیفکر بد نکنید یه وقت...واقعا" مثه یه بابا  دوسش دارم تو یه مورد حرفای پدرانه خیلی خوبی بهم ده...خودش میدونه

بابا محمد حسین تولدت مبارک




ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:37 توسط : مریم

RSS

تو که آتش فراق داشتی...آتش دوزخ چرا افراشتی