تبليغاتX
تنهایی راباتو قسمت میکنم...سهم کمی نیست!

تنهایی راباتو قسمت میکنم...سهم کمی نیست!

تو که آتش فراق داشتی....آتش دوزخ چرا افراشتی؟!

درد واره ها


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
 
 
 
قیصر امین پور
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 اسفند1388ساعت 20:18  توسط مریم  | 

 

خداوند سایه انسان است.همان گونه که سایه حرکات بدن را تکرار می کند،خداوند حرکات روح را تکرار می کند.

بدین شیوه،همواره رابطه ای میان آنچه می کنیم و آنچه در برابر دریافت می کنیم،وجود دارد.اگر سخاوتمند باشیم،سایه خداوند کارهایی را که در جهت سود هم نوع خود کرده ایم،تکرار می کند.اگر سنگدل باشیم،سنگدلی ما در طرح سرنوشت ما باز تابیده می شود و به سوی ما باز می گردد.

باید خود را به حرکات هماهنگ متمرکز سازیم،تا سایه ای که در جهان روحانی فرافکنده ایم،همواره آیتی از ستایش پروردگار باشد.

 

"پائولو کوئیلو"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 21:40  توسط مریم  | 

سلام!!

ببینین امروز چه روزیه؟؟

زالزلیه من سه سالش تموم میشه میره توی چهار سال!

درسته که دیگه زیاد توش نمینویسم ولی هنوز تولدش یادمه!

سه سال تموم شد...

سه سال گذشت!

چه چیزائی رو با چه احساسائی و با چه فکرائی توش نوشتم!

با فکر کسانی که اومدنو رفتن!

انقدر دور شدن که دیگه به ندرت توی خیالم پا میذارن!

سه سال گذشت...پر از خاطره...پر از تجربه...پر از زندگی!

سه سال از شروعمون دور و به انتهامو نزدیک شدیم!

باشه که انتهاشم مثل شروعش قشنگ باشه...

باشه که از اتمام کار راضی و خوشنود باشیم

باشه که سربلندو رستگار باشیم!

با آرزوی بهترین ها بدرود!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 22:30  توسط مریم  | 

ببار ای...

و من اعتماد نمیکنم بر بوسه ای که بر بند انگشتانم زده میشود...

حتی اگر به پای عشق غرق در مرگ شوم!

تو میدانی و من میدانم

غرق میشویم اگر اعتماد دهیم!

نابود میشویم اگر اعتماد کنیم!

پس به چشمان زیبایت اعتماد نکن

جز برای دیدن...

دیدن نامهربانی کسانی که زندگی از تو می ربایند!

کسانی که دوستت دارم را ارزش نمیدانند و فقط بر لبانشان جاریست!

برای نامردان...

ببار ای ابر...

ببار ای اشک!

برای این خسته تن زخمی ببار!

و گونه هایم را گرمائی تازه بخشا تا فراموش کند نفس نا مهربان را!

و من اعتماد نمیکنم بر...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 17:5  توسط مریم  | 

زندان زندگی!

سلام!!!

بعد از چند وقت؟؟؟

خیلی وقته...ولی دوباره میخوام بنویسم...

اونائی که حرف دلمه!!!

 

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

روزی سراغ وقت من آیی که نیستم!

در آستان مرگ که زندان زندگی است

تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم

پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل

یک روز خنده کردم و عمری گریستم!

<<شهریار>> 

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 21:19  توسط مریم  | 

در عشق اگر عذاب دنیا بکشی...

با اشک ،به دیده طرح دریا بکشی...

تا خلوت من هزار غربت باقیست...

تنها نشدی که درد تنها بکشی!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 17:28  توسط مریم  | 

فتح باغ

 

 

آن کلاغی که پرید

از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی، پهنای افق را پیمود

خبر ما را با باد خواهد برد به شهر

 

همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه ی سرد و عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه می ترسند. اما من و تو

به چراغ و آب و آئینه پیوستیم

و نترسیدیم

 

سخن از پیوند سست دو نام

و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوش بخت منست

با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو!

و صمیمیت تن هامان، در طراری

و درخشیدن عریانمان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن از زندگی نقره ای آوازیست

که سحرگاهان فواره ی کوچک می خواند

ما در آن جنگل سبز سیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان جوان پرسیدیم

که چه باید کرد؟!

 

همه می دانند

همه می دانند

ما به خواب ساکت و سرد سیمرغان،

ره یافته ام!

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه ی نا محدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روز است و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیاء بیهوده می سوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

و تولد و تکامل و غرور

 

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر نور و نسیم

بر فراز شب ها ساخته اند

 

به چمن زار بیا

به چمن زار بزرگ

و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم

هم چنان آهو که جفتش را

 

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

و کبوتر های معصوم

از بلندی های برج سپید خود

به زمین می نگرند.

 

<<فروغ  فرخ زاد>>

+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 22:49  توسط مریم  | 

سلام!

میخوام یه چیزی بنویسم...که خیلی دوسش دارم از طرف خودمم هست....

البته من که نگفتم...اول کتاب شعرای مریم حیدر زاده بود....

قدیمیه شایدم شنیده باشین...ولی مهم نیست...مهم اینه که قشنگه و دوسش دارم!!!

همه را...

همه را دوست میدارم....

هم او را که ما را می بیند و انگار نمیبیند

هم او را که تنها به نامی از او دل خوشیم!

هم او را که خداحافظ ما را می شنود،و نمی شنود و بالا می رود...

هم او را که سلام ما را شانه می اندازد بالا!

هم او را که می گفت با هم باشیم...

که گفت:با تو،با هم و با اوئیم!

حتی هم او!!!

گر چه می دانستیم که او با خودِ خود هم نیست!

چه رسد با منِ من...!

چرا که خاطره های قشنگ و زخمی این دل نا مراد

 با او همه به سر شد!

همه را دوست می دارم!

حتی پاره های تنم را که خطا ها

و پریشانی های مرا در میگذرند و می بخشند!

محض رضای گلی که بو و عطر و لحن قشنگ مریم دارد...

همه را دوست داشته باشیم...!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 18:45  توسط مریم  | 

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان!

                   اما به قدر فهم تو کوچک میشود!

                            و به قدر نیاز تو فرود می آید!

                                    و به قدر آرزوی تو گسترده میشود!

                                           و به قدر ایمان تو کار گشا میشود...!

یتیمان را پدر میشود و مادر...

محتاجان برادری را برادر میشود...

عقیمان را طفل میشود!

نا امیدان را امید میشود!

گمگشتگان را راه میشود!

در تاریکی ماندگان را نور میشود...

رزمندگان را شمشیر میشود!

پیران را عصا میشود!

محتاجان به عشق را عشق میشود...!!!

خداوند همه چیز میشود...همه کس را...!

به شرط اعتقاد...

   به شرط پاکی دل...

      به شرط طهارت روح...

         به شرط پرهیز از معامله با ابلیس...!!!

بشوئید قلب هایتان را از احساس ناروا

      و مغز هایتان را از هر اندیشه ی خلاف!

                و زبان هایتان را از گفتار نا پاک...!

                    و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار!

                        و بپرهیزید از ناجوانمردی ها،نا راستی ها،نا مردمی ها....!

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره ی شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند!

در دکان شما کفه ی ترازویتان را میزان می کند!

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند...

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدائی خدا یافت نمیشود؟!؟!؟

 

<<ملاصدرا>>

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 17:33  توسط مریم  | 

یه شعره که خیلی دوسش دارم....یکی تو کامنتام گذاشته بود...

اون اولا که اینجا را افتاده بود....یادم نیست کی بود...حالم نداشتم بگردم!!!

چراغ ها...

صدای ماشین ها...

بوق ها....

سکوت شب را میشکند...

و از یادمان میبرد که شب رازی داشت

که در سکوتش پنهان میکرد...

حال دیگر سکوتی نیست!

رازی هم اگر باشد...

راز داری نیست!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 3:46  توسط مریم  |